در دوران متوکل عباسی زنی برای اینکه حس ترحم مردم را تحریک کند تا به او کمک مالی کنند خود را زینب دختر امام حسین (ع) ( یا دختر علی (ع) ) معرفی کرد . به او گفتند از زمان زینب سالها گذشته و تو جوانی ؟ گفت: پیامبر (ص) دست بر سر من کشید و دعا کرد در هر جهل سال جوانی من عود کند !
مأمورین او را دستگیر کرده و نزد متوکل آوردند و او همچنان برای ادعای خود پافشاری می کرد .
متوکل دستور داد امام هادی (ع) را حاضر کنند تا حقیقت را بفهمد . امام هادی (ع) تشریف آوردند .
حکایت زن را برای امام عرض کردند . امام فرمودند : او دروغ می گوید . امام فرمودند : گوشت فرزندان حضرت فاطمه (ع) بر درندگان حرام است او را نزد شیران ببرید اگر راست می گوید ! متوکل به آن زن گفت : چه می گویی ؟ گفت : می خواهد مرا به این سبب بکشد . امام فرمود : اینجا جماعتی از اولاد زهرا می باشد هر کدام را می خواهی بفرست . متوکل گفت : شما چرا خودتان نمی روی ؟ امام پذیرفت و داخل در جایگاه شیران شد و آنها از روی خضوع سر خود را جلوی امام به زمین می نهادند و امام دست بر سر شیران می مالید . بعد امر کرد کنار روند و همه ی درندگان کنار رفتند !
وزیر متوکل گفت : زود امام هادی (ع) بطلب که اگر مردم این کرامت را از او ببینند بر او روی می آورند.
در این هنگام نردبان نهادند و امام بالا آمدند و فرمودند :
هر کس ادعا می کند اولاد حضرت فاطمه (س) هستم برود در میان درندگان . آن زن گفت : امام ، ادعایم باطل است ، من دختر فلان مرد فقیر هستم ، بی چیزی سبب شده که اینگونه نیرنگ بزنم .
« صد زن صد داستان ، عبدالله نجاتی »
از پیرزنی که صورتش سرشار از شادی و زیبایی بود ، سؤال شد :
« چه موادی برای زیبایی به کار می بری ؟ »
گفت : « برای دو لبم حق ، برای صدایم یاد خدا ، برای دو چشمم پایین انداختن چشم ، برای دستم نیکی و احسان ، برای قامتم پایداری ، برای قلبم عشق به خدا ، برای عقلم حکومت ، برای نفسم اطاعت و برای هوای نفسم ایمان . »
( مجله اتفاق نو ، شماره 68 ، اول شهریور 86 ص4